ریاضیات و آفرینش

خرید بک لینک
داستان نخ‌هاروز معمولیِ کاری بود.در مسیر بازگشت، ترافیک مثل همیشه سنگین بود و صدای بوق‌ها در هوای گرم می‌پیچید.در ماشین، مسافری کنارم نشسته بود — مردی عادی، خسته از روزمرگی، شاید مثل خیلی‌های دیگر.نگاهش به کامیونتی بود که کنار خیابان ایستاده و راه را تنگ کرده بود؛ راننده مشغول تخلیه‌ی چند جعبه برای یک سوپرمارکت بود.مسافر با لحنی قاطع گفت:«این کارها باید سه، چهار صبح انجام بشه. اینا باعث ترافیک می‌شن.»در ظاهر حرفش منطقی بود.اما در ذهنم چیزی جرقه زد.پرسیدم:آیا واقعاً همه‌چیز به همین سادگی است؟اگر ریاضیات و آفرینش...

ما را در سایت ریاضیات و آفرینش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:35

سال‌ها پیش، وقتی تازه با انجیل آشنا شده بودم، همیشه یک آرزو در دلم بود:کاش یک معجزه می‌دیدم.یک چیز واضح، یک اتفاق غیرعادی، چیزی که شک را تمام کند و ایمان را محکم.هر بار که داستان'>داستان‌های شفای بیماران، باز شدن چشم کوران یا راه رفتن بر آب را می‌خواندم، با خودم می‌گفتم:«ای کاش من هم همچین چیزی را می‌دیدم.»«ایمانم قوی‌تر می‌شد.»«همهٔ تردیدها کنار می‌رفت.»در واقع من مثل بسیاری از مردم زمان عیسی بودم:جذب نشانه‌ها، نه جذب حقیقت.اما گذر زمان، دعاها، مطالعهٔ انجیل و تجربه‌های واقعی زندگی، کم‌کم چیزی را در من ریاضیات و آفرینش...

ما را در سایت ریاضیات و آفرینش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:35

خانه تاریک بود و فقط نور کم‌رنگ چراغ آشپزخانه، خطوط مبهم اتاق را روشن می‌کرد.
حامد روبه‌روی میز نشسته بود؛ پشتش خسته از یک روز شلوغ،

نوشته شده توسط حامد احمدی در ساعت 8:10 | لینک  | 

ریاضیات و آفرینش...

ما را در سایت ریاضیات و آفرینش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:35

صفحه بندی